حكيم ابوالقاسم فردوسى
93
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چه از تاج پر مايه و تخت زر * چه از ياره و طوق و زرّين كمر همان جامهاى گرانمايه نيز * پرستنده و اسپ و هر گونه چيز [ بزال سپهبد سپرد آن زمان * همه چيزها از كران تا كران ] [ پاسخ نامهء سام از منوچهر ] پس آن نامهء سام پاسخ نوشت * شگفتى سخنهاى فرّخ نوشت كه اى نامور پهلوان دلير * بهر كار پيروز بر سان شير نبيند چو تو نيز گردان سپهر * برزم و ببزم و براى و بچهر همان پور فرخنده زال سوار * كزو ماند اندر جهان يادگار رسيد و بدانستم از كام او * همان خواهش و راى و آرام او بر آمد هر آنچ آن ترا كام بود * همان زال را راى و آرام بود همه آرزوها سپردم بدوى * بسى روز فرّخ شمردم بدوى ز شيرى كه باشد شكارش پلنگ * چه زايد جز از شير شرزه بجنگ گسى كردمش با دلى شادمان * كزو دور بادا بد بدگمان برون رفت با فرّخى زال زر * ز گردان لشكر بر آورده سر نوندى بر افگند نزديك سام * كه برگشتم از شاه دل شادكام ابا خلعت خسروانىّ و تاج * همان ياره و طوق و هم تخت عاج چنان شاد شد زان سخن پهلوان * كه با پير سر شد بنوى جوان سوارى بكابل برافگند زود * بمهراب گفت آن كجا رفته بود نوازيدن شهريار جهان * و زان شادمانى كه رفت از مهان من اينك چو دستان بر من رسد * گذاريم هر دو چنانچون سزد چنان شاد شد شاه كابلستان * ز پيوند خورشيد زابلستان كه گفتى همى جان بر افشاندند * ز هر جاى رامشگران خواندند چو مهراب شد شاد و روشن روان * لبش گشت خندان و دل شادمان گرانمايه سيندخت را پيش خواند * بسى خوب گفتار با او براند به دو گفت كاى جفت فرخنده راى * بيفروخت از رايت اين تيره جاى بشاخى زدى دست كاندر زمين * برو شهرياران كنند آفرين چنان هم كجا ساختى از نخست * ببايد مر اين را سرانجام جست همه گنج پيش تو آراستست * اگر تخت عاجست اگر خواستست چو بشنيد سيندخت از و گشت باز * بر دختر آمد سراينده راز همى مژده دادش بديدار زال * كه ديدى چنانچون ببايد همال زن و مرد را از بلندى منش * سزد گر فرازد سر از سرزنش سوى كام دل تيز بشتافتى * كنون هر چه جستى همه يافتى به دو گفت رودابه اى شاه زن * سزاى ستايش بهر انجمن من از خاك پاى تو بالين كنم * بفرمانت آرايش دين كنم ز تو چشم آهرمنان دور باد * دل و جان تو خانهء سور باد چو بشنيد سيندخت گفتار اوى * بآرايش كاخ بنهاد روى بياراست ايوانها چون بهشت * گلاب و مى و مشك و عنبر سرشت